بر بال خیال
سامیه ایزدپناه
رفته ام تا به خدا از تو شکایت بکنم یا به چشمان تو با عشق حسادت بکنم ای که دفن است نگاهت ، پس ِ غمهای زیاد چشم وا کن که تو را گرم حکایت بکنم من تو را با سر ِ انگشت شکستم به خودم نا ندارم بروم باز جنایت بکنم بی خودی رفت که آتش بزند قلب مرا نامه ای مانده در این راه که پاکت بکنم آمدی گر قدمت روی دو چشمان من است بی وجودت نفسی نیست ، چه عادت بکنم دست من گیر الها که رهایت نکنم لایقی نیست که ابراز ارادت بکنم ۱۳آبان ۸۸ اگر ستاره ندیدی ، مرا به غم نسپار! مرا به دشت و بیابان ، به مار و سم نسپار! تویی که قامت هجرت ، شکنجه انگیزست ولی قسم و خدایی ، به این ستم نسپار! تو را به جان شقایق ، که همدمت بوده است به جای کوچه ی یاران ، مرا به بم نسپار! همیشه از غم عشقت گلایه می کردم مرا به جای لطافت ،به چشم نم نسپار! به لطف دیده ی نرگس ، نفس کم آوردم مرا به گردش خون و به باز و دم نسپار! اگر قواعد قلبت ، زبان من فهمید مرا به کسره و ساکن ، به فتح و ضم نسپار! ۵/۸/۸۸ به قیمت چند ورق لبخندهایمان را فقط برای چند دست نوشت یک سکه ی دیگر ونان و آب.. من نان و آب قلبم جایی است که عشق در زیر برگ های ژاییزی در خاک تنهایی باغ مدفون کودکی کلاغ هاست کاری بکن بهار با مقدم نگاه درخشانت سامان نشان دهد تا کی اجازه دارم از شما در کلاس شما؟ آه... باز هم غیبتی دیگر! این ترم مشروط عاطفه خواهم شد حق با تو بود باید پشیمان شوم از عشق باید کتاب هایم را جمع کنم زیر چنار ... سرو باید دعا کنمبرای عقل در واپس راه های عشق از بر کنم تمام حروف آ و بای عشق دارد تمام می شود این شعله فانوس خالی بی نور! انتهای عشق... در کنج ظلمت خرابه ها پر از دشت آه هایت جاری شده بود... خدا پشت سرت بود.. آه ای کبوتران شاهد ای ثانیه ها! این یأس نیست آغاز من است این ابتدای راه له ایست که در اگرد عشق تلاطم مادرانه ی خویش را به کوچه های تبسم، خواهد فروخت سلام دوست دارم ...صدا کنم تو را لاله های صبح!! سلام کن سلام کن به آب دیده های یک غریب درود! باغ هایتان آباد! دستهایتان باشکوه از این خرابه ی فریاد سفر خواهم کرد آری.. من می روم... من می روم ولی، بگذار لاأقل، پلک هایم را جمع کنم شاید دوباره بگریم به یاد تو ۸۸/۷/۲۴ این شعر مال دیشبمه...خیلی غمگینه... ای آن که بی خبر ز سیل اشک منی من صبح ها در یاد بی قرار تو ناگاه اندوه را در زیر ژاله ی زندگان اندوختم در پشت پرده ی ابهام تب ها و رنگ های با غرور پنهان شده ای من چکه های قطره ای شده ام در زیرزمین تنهاترین انسان که اندازه ی تنهایی اش به وسعت عرش؟ نه... به اندازه ی ذرات هواست پس کی طلوع خواهی کرد پس کی به لحظه لحظه عطش آه...آه با بی غمی به راه دور بر برگ های خسته پا مگذار این روح من است هر جای شهر را نگریسته ام تقسیم کرده ام اندوهم را تقسیم کرده ام تب عشق چشمان تو را ای مهربان تر از نسیم! ابر بهار لطفا فقط به روی من ببار! روزگاری که به سر آمده از شدت درد و میان غم و احساس غروب و هوایی که پر از اشک شفق روزگاری که به سر امده از شدت درد در میان سفر عشق آن زمانی که در این راه پر از مرگ پیش پا چال عمیقی ست که کسی از سر غم روی همان چال نوشت: خطر عشق!!! حذر کن ز عبور. . . .امیدوارم خوشتون بیاد امشب من و مهر گیس مهتاب چشمان سیاه و خیس مهتاب هر لحظه دعا و نذر عشاق من جوهر خود نویس مهتاب مهرت ز سرم برون نمی شد از غم شده ام انیس مهتاب ای کرده اثر به استخوانم رخسار به شکل دیس مهتاب کشتی تو مرا به تیغ هجران ای حرف سکوت و هیس مهتاب احوال مرا اگر بخواهی جان بسته به موی ریس مهتاب ما را ز تو گر شکایتی بود کم بود و غم و حدیث مهتاب اما غم تو چه کوله باری ست جا نیست درون کیس مهتاب ۱۴/۷/۸۸ من از وجود تو مملوء تو از هوای بهار من از طراوت انگار تو از نسیم غروب فضای سبز حضورت مرا ز خاطره دزدید بیا و حس مرا رسان به ژاله ی عشق به پای آفتاب به پای چشم خودت که در کنار سپیده به کوه لم می داد هزار نامه نوشتم هزار نغمه سرودم و در کنار نگاهم هزار داستان فقط برای درودت فقط برای شنیدن: -سلام! چه حس و حال عجیبی است تمام فاصله ها به نام تو کم می شد! افسوس! تمام ماه ها اسیر فاصله بود و هر چه که گشتم او به مثل خاطره بود در این کوچه کسی نیست بیا به دست خودت خدای آسمان! مرا به کوی هبوط سپس به راه خودت و لحظه لحظه حضور رسان و روی غمم صدای لاله بپاش به پای هاله ی چشم به اشک و به نرگسهات وجود آینه را ز عمق دلت تر کن و قهر و کینه بشوی و قطره قطره ببار که قلب تشنه ی من خراب چکه ی توست! ی نغمه های بی سرور فلج شدم چکامه های عید در پشت راه من غربت نشسته بود غربت مرا ربود می شد نفس کشید می شد ، نفس... هنوز... می شد که سرخ سرخ همرنگ لاله بود رنگ از رخم پرید غم از وجود من رنجید و دل درید لیکن چه ابتلاست بی رنگ و ادعاست ما را چگونه دید با ما چگونه کرد می شد اگر شبی روزی از این قفس آسوده می شدم یک صد ستاره چند ناگه به چشم من همچون شهاب زود بر دل دوید و رفت صد چند از این دریغ تکرار ساده ایست در چشم یک غریب باید به غم رسید از جوی باده خورد چون بچه ای عنید ای شام آخرین ای راه تلخ و شور با من بمان و صبح وقتی که باد شرق از مطلع طلوع درتابش تپش بر روی پلک توست با نور اشک خاطرات ظهر من را به تکیه گاه بی کسان گرمای خوب عشق آن شاه خوب دلشکستگان من را به او سپار آن سجده گاه بی ستارگان من را به او سپار در درک واژگان من نبود صد چند از این دریغ این واژه ی درشت باید چگونه مرد با این همه سکوت سکوت... درسی گرفته ام از جنگل بزرگ از جنگلی که سرد من را به غم سپرد در پشت جامه ای ز خواب سکوت خود باید که دل درید آن گه شکوفه داد باید برای عشق با هر غمی بساخت دل را ز گل زدود در خانه ای که ما اسکان گزیده ایم این عاشقی خوش است یا رب به راهمان نوری بکن کمان ما در تمام عمر دل را ز کینه ها با غم بریده ایم پایان شعر من عیدی به ناکجاست عیدی برای من آن بوی آشناست ای خوش به ان کسی هر لحظه با خداست





![]()

![][](http://i3.tinypic.com/vs1b2d.jpg)






| Design By : Night Skin |


